بسمه تعالى
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته
مسخ شدن مأمون ملعون
در كتاب تحفه رضويه در واقعه پنجاه ويكم آن روايت كرده كه سيّد فاضل عالم و عامل محقق و موقّق سيّد ابوالفتح سيّد نصر اللّه بن سيّد حسين موسوى مدرّس كربلاى معلى در كتاب مسمى بروضات الدهرات از شيخ محمد باقر مكّى بن ملا محمد حسين مشافهة شنيدم ، كه او مى گفت :
يكى از فضلاى اماميه براى من نقل كرد، كه در قرن حادى العشر در كشتى نشسته بوديم ، كشتى ما شكست من در تخته پاره اى به جزيره اى افتادم ، در آن جزيره ميمونى را ديدم ، كه از چاهى كه در آنجا بود، آب مى كشيد و به حوضى كه در نزديك آن چاه بود مى ريخت ، بعد از زمانى ديدم كه فيلى آمد، و آن ميمون را تكه تكه كرد، تا آنكه ميمون را كشت و بدنش را ماليد، و نرم نمود، و آب آن حوض را خورد و رفت ، بعد از آن ديدم ، آن ميمون زنده گشت ، و به قرار سابق از آن چاه آب كشيد و به آن حوض ريخت ، تا پر كرد روز ديگر ديدم ، كه به همان نحو فيل آمد و ميمون را كشت ، و آب حوض را خورد، و رفت و باز ميمون زنده شد و شروع به آب كشيدن نمود، تا اينكه ميمون متوجه من شد، و به تكلم در آمده و گفت : آيا مرا مى شناسى ؟ گفتم : نه .
بعد از آن همان ميمون گفت : لعنت خدا بر دشمنان محمّد وآل محمّد صلى الله عليه و آله .
آيا ماءمون عباسى را مى شناسى ؟ گفتم : بلى ! گفت : من همان ماءمون عباسى مى باشم ، از وقتى كه مرده ام ، تا به حالا خداوند عالم مرا به اين عذاب معذّب ساخته است ، به سبب آن ظلمى كه به امام رضا عليه السلام كرده ام .
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته
مسخ شدن مأمون ملعون
در كتاب تحفه رضويه در واقعه پنجاه ويكم آن روايت كرده كه سيّد فاضل عالم و عامل محقق و موقّق سيّد ابوالفتح سيّد نصر اللّه بن سيّد حسين موسوى مدرّس كربلاى معلى در كتاب مسمى بروضات الدهرات از شيخ محمد باقر مكّى بن ملا محمد حسين مشافهة شنيدم ، كه او مى گفت :
يكى از فضلاى اماميه براى من نقل كرد، كه در قرن حادى العشر در كشتى نشسته بوديم ، كشتى ما شكست من در تخته پاره اى به جزيره اى افتادم ، در آن جزيره ميمونى را ديدم ، كه از چاهى كه در آنجا بود، آب مى كشيد و به حوضى كه در نزديك آن چاه بود مى ريخت ، بعد از زمانى ديدم كه فيلى آمد، و آن ميمون را تكه تكه كرد، تا آنكه ميمون را كشت و بدنش را ماليد، و نرم نمود، و آب آن حوض را خورد و رفت ، بعد از آن ديدم ، آن ميمون زنده گشت ، و به قرار سابق از آن چاه آب كشيد و به آن حوض ريخت ، تا پر كرد روز ديگر ديدم ، كه به همان نحو فيل آمد و ميمون را كشت ، و آب حوض را خورد، و رفت و باز ميمون زنده شد و شروع به آب كشيدن نمود، تا اينكه ميمون متوجه من شد، و به تكلم در آمده و گفت : آيا مرا مى شناسى ؟ گفتم : نه .
بعد از آن همان ميمون گفت : لعنت خدا بر دشمنان محمّد وآل محمّد صلى الله عليه و آله .
آيا ماءمون عباسى را مى شناسى ؟ گفتم : بلى ! گفت : من همان ماءمون عباسى مى باشم ، از وقتى كه مرده ام ، تا به حالا خداوند عالم مرا به اين عذاب معذّب ساخته است ، به سبب آن ظلمى كه به امام رضا عليه السلام كرده ام .
تعليق